شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

به ديدهء انصاف بنگريم 49

نفثة المصدور ( فارسى )

كلمه‌اى « 1 » از اين مصراع ، غير از معنى فراخور مقام ، معانى ديگرى ، نامناسب با آن ، داشته باشد ، لازمست تا جميع آن معانى را نيز ذكر كنند ، و به مصراع نخستين بيتى از متنبّى - آن‌هم به صورتى مغيّر و محرّف - كه اين كلمه در آن ، در يكى از آن معانى استعمال شده است ، استناد جويند ؟ ! « من سخن از آسمان مىگويم ، او از ريسمان » ! 41 - [ ص 89 سطر 15 ( نثر السّحاب من السماء دراهما و كسا الجبال من الحواصل ملبسا « 2 » ) حواصل را در قسمت حواشى پرقو معنى كرده‌اند ظاهرا معناى مذكور در اين مقام مناسب و زيبا به نظر نميآيد ، عرض مىشود كه حواصل جمع حاصل است ( و هو ما خلص من الفضّة من حجارة المعدن و يقال للّذى يخلصه محصّل ) بديهى است كه مراد شاعر از حواصل همان دانه‌هاى برف و يا تگرگ است و چون در سطور بعدى هم صحبت از آمدن سرما و اشتداد درجهء برودت مىباشد آشكار است كه غرض گوينده از آوردن لفظ مزبور در ضمن شعر خود برف و تگرگ است لا غير . ] سپس بر روى كلمهء « غير » رادّه‌اى گذارده ، و در ذيل صفحه چنين افاده فرموده‌اند : [ حواصل بمعنى مرغ معروف در لغتهاى عربى به نظر نرسيد فقط در آنندراج توضيحى دربارهء اين پرنده آمده است ] . درباب اين نظر استحسانى ، كه ترجمهء « حواصل « 3 » » به « پرقو » [ مناسب و زيبا به نظر نميآيد ] و اين مايه تتبّع كه : [ حواصل بمعنى مرغ معروف در لغتهاى عربى به نظر نرسيد فقط در آنندراج توضيحى دربارهء اين پرنده آمده است ] تذكار چند نكته را ضرورى مىبيند : نخست آنكه « حواصل » ، بدين معنى ، هم در برخى از كتب متأخّر لغت عربى آمده است ،

--> ( 1 ) - مراد « ذوائب » است ، در جمع « ذؤابة » ، كه در مصراع مورد بحث به معنى « گيسوان » يا « رستنگاه‌هاى موى سر و پيشانى » و يا « موىهاى پيش سر و پيشانى » استعمال شده است ، نه [ قسمتى از كفش كه به زمين مىچسبد ] . رجوع شود به : السامى فى الاسامى ، صفحهء 70 و 71 ، و لسان العرب ، مادهء « ذأب » . ( 2 ) - چنين است در اصل مقاله ، با تنوين « ملبسا » ، و اين با توجه به قافيهء بيت بعد درست نتواند بود ، زيرا هرچند اين كلمه مفعول به دوم « كسا » است ، چون با « أفلسا » ( فعل ماضى از مصدر افلاس ) قافيه آمده است ، به ناچار بايد تابع آن باشد . اما در اين فعل اخير ، بنابر قاعدهء مشهور ، حركت حرف روى ، يعنى فتحهء سين ، اشباع شده ، و الف و صلى كه بر اثر اين اشباع پديد آمده ، بدان افزوده گرديده است . رجوع شود به : العقد الفريد ، جزء پنجم ، كتاب الجوهرة الثانية فى أعاريض الشعر و علل القوافى ، صفحهء 496 و 497 . ( 3 ) - بدين مرغ در فارسى « غم خورك » و « بوتيمار » ، و در عربى « مالك الحزين » و « بلشون » نيز گويند .